7dfc27cdf7
بانوی شرقی




Tuesday, April 02, 2002

٭ تنها دوستيه كه برام مونده از پسرا.همشونو تقريبا از دست دادم،نه اينكه نباشن نه!اما ديگه اوني كه بودن نيستن،بعضياشون نخواستن.بعضياشونم خواستن Ùˆ نتونستن همون رابطه قبليشونو با من Ø­Ù�ظ كنن.جدا كه احمقن!Ù�كر مي كنن چون دوست خوبيم پس حتما دوست دختر خوبيم هستم Ùˆ هر Ú†ÙŠ من قسم آيه مي خورم كه والا بلا من نقش دوست دختريم زمين تا آسمون با نقش دوست معمولي بودنم Ù�رق داره طرÙ� زير بار نمي ره كه نمي ره!Ù�كر مي كنه ما بخيليم انگار!اين مي شه كه اونو هم از دست مي دم كه يا مي مونه Ùˆ به يه اميد به خيال خودش مي سوزه Ùˆ مي سازه Ùˆ يا بهش بر مي خوره Ùˆ مي ذاره مي ره كه كاش هميشه اينطور باشه Ùˆ تو مجبور نشي بازم تو چشاي يه كسي كه برات عزيز بوده اما واست يه دوست معمولي خوب بوده بازم نگاه كني،كه خودشو خودت مي دونين كه ضايعش كردي Ùˆ ديگه هيچي مثل قبل نيست حتي اگه هردو خودتونو بزنين به اون راه كه انگار هيچ اتÙ�اقي نيÙ�تاده!نمي دوني چقدر از دست دادنشون سخته!
تنها اون برام مونده!اوني كه تو اين چند ماهه خيلي بهم وابسته شديم و چون از هم دور بوديم علاقه زيادي بينمون ايجاد شد و هميشه بال بال مي زديم كه زودتر بياد.�وق مي خونه و دانشگاه درسم مي ده.هميشه ا�تخار مي كنم كه بگم دوست منه، دوست معموليم.البته اون گاهي بدش نمياد بقيه �كر كنن من دوست دخترشم!مثلا علي پسرداييش و gf كه ات�اقا منو خيلي دوس دارن ، عمه و دختر عمه هاي حسودش و آدماي غريبه اطرا�مون همه �كر مي كنن ما تيريپي با هم داريم اولا من سعي مي كردم توضيح بدم اما وقتي ديدم نه كسي توجيهاتمو باور ميكنه و نه خودش چيزي ميگه، منم بيخيال شدم!ديگه نمي گم اون پسر دوست مامانمه،چون وقتي اينو به gf علي گ�تم برگشت با خنده بهش گ�ت خجالت نمي كشي؟!با ناموس خودتم آره؟و كلي همه خنديدن! اينا مهم نيست مهم من و اونيم كه مي دونيم رابطمون چيه.
واسه همينم تنها پسريه كه راحت مي تونم گونشو ببوسم بدون اينكه نگران باشم كه يه وقت �كري نكنه يا يه وقت نپره سرو كولم!امروز كه بهش عيدي دادم چهره سبزه اش نمي دوني چه جوري درخشيد و گ�ت سالهاست كه كادو باز نكرده عجيب بود حر�ش چون خيلي بچه پولداره و الان كه23 سالشه يه خونه و يه پژو و موبايل داره و لباساشو كه تخمبن بزني هميشه سر تاپاش يه 200 تومني ميرزه اما مامان جونش وقتي واسه تولدش 300 تومن مي ده يه گوشي نو براش مي خره به خودش زحمت نمي ده كه حتي كادوش كنه!!!يه دستشو گذاشت پشت كمرم و صورتمو بوسيد.دلم مي خواست سرمو بزارم رو شونه هاي پهنش و همه غموغصه هامو از ياد برم.اما هر چي هست هر چي بود،نمي شد اينكارو كرد.چون به هر حال اون يه پسر بود!هيچوقت تا اين حد لدم نمي خواست يكي بغلم كنه.بدجوري دارم از پا مي�تم و اين تنها كسم هم 5شنبه مي ره و من باز تنها مي شم و من مي مونم و آدمايي كه منتظرن من بهشون جواب مثبت بدم!اما من منتظر چيم؟كيم؟كاشكي مي دونستم!


........................................................................................

Sunday, March 31, 2002

٭ واقعا دارم خل مي شم!ديشب از ساعت 2 بامداد تا 7 بامداد من يه سر تايپ كردم هي خواستم پست كنم Ú¯Ù�تم حالا وايسا كامل شه يهو مي Ù�رستي Ùˆ اين شد كه 5 ساعت تايپ بنده بازم پريدو من با چشماي ناباور Ùˆ خوابالو زل زده بودم به اين پي سي مرده شور Ùˆ ديدم بهترين كار به جاي جيغ زدن اونم اون موقع صبح اينه كه مثل خانوماي خوب Ùˆ Ú¯Ù„ بگيرم بخوابم.اما ديگه نتونستم به پي سي عزيز احترام لازم رو بزارم Ùˆ بدون اينكه shut down كنم از برق كشيدمش بعدم شيرجه زدم تو تختمو د بخواب تا 12 ظهر !


........................................................................................

Home