7dfc27cdf7
بانوی شرقی




Friday, March 14, 2003

٭ *** توجه توجه !
تمام این ص�حه نوشته های منه از روز اولی که بلاگ زدم تا روزی که هک شدم!
برای دیدن "بلاگ �علی من" به اینجا که خونه جدید بانوی شرقیه مراجعه کنین!



........................................................................................

Thursday, November 14, 2002

........................................................................................

Wednesday, November 13, 2002

٭ November 11, 2002

آقا ما مردیم و زنده شدیم تا بلاگمون این شکلی شد.از سهیل عزیز که کلی از دیشب تاحالا زحمت کشیده و بلاگمو این شکلی کرده خیلی خیلی ممنونم.
از شاهین جان هم که کنتور و نظرخواهیمو دوباره نصب کرد چون عین بزغاله در گل مونده بودم هم ممنونم.
ر�تم گشتم یه قالب نظرخواهی پیدا کردم که به رنگ بلاگم بخوره.�کر کنم امروز یه 10 ساعتی یه بند آنلاین بودم...یه لوگوی جدیدم به زودی می زاریم
راستی نظرتون راجع به قیا�ه �علی بلاگم چیه؟

*شاهین(بچه مثبت من�ی) هم که ر�ت دیگه اساسی دلم گر�ته.تو جریان وبلاگ زدنش بودم از روز اول.�کر نمی کنم مطلبیشو نخونده باشم.همیشه دومین یا اولین بلاگیه که بعد مال خودم باز می کنم.بگم می کردم بهتره...وقتی بلاگ زد منم کرمم گر�ت بزنم.که زدم اما حال نوشتنش نبود.3ماه همون طور انداختمش تا اینکه بالاخره یه روز دوباره شروع کردم که تا حالاشم اومدم و خوشحالم که دوستای خوبی پیدا کردم.یادمه کلی ذوق می کردم که شاهین معرو� شد یهو و ازش تو بلاگ عمومی هی می نوشتن.
امروز شاهین بلاگشو بعد این همه وقت دیلیت کرد و من دلم خیلی گر�ت...امیدوارم یه روزی برگردی....!

Baa NooshNoosh || 8:52 PM
Comments (26)


--------------------------------------------------------------------------------


It is a Test
Baa NooshNoosh || 12:52 PM
Comment (1)


--------------------------------------------------------------------------------


November 10, 2002

می گن می گردی
می گن خوشبختی
می گن مر�ه بی دردی
می گن خوبه حال می کنی
می گن من غبطه می خورم به زندگیت
می گن کاشکی یه روز من هم مثل یه روز تو بود
می گن مگه تو چی از جوونای دیگه کم داری؟؟
می گن ما �کر کردیم چی شده می گی اعصاب تعطیله!تو که همش تو ت�ریحی!
می شه بگین من با این اشکا چه کنم؟
با این دل خالی چه کنم؟
با این همه درد و نامردی چه کنم؟
وقتی شب خسته از به قول شما ت�ریح برمی گردم خونه این درده.همونی که گ�تم یهو میریزه تو سینه ام.می رم بیرون که ازش �رار کنم.اما وقتی باز تنها می شم درده جاشو خوب بلده...
الان نص� جمله هام تو پرده اشکام می رقصن
اشکا میان و تو نمی تونی جلوشونو بگیری...
دارم خ�ه می شم این درده رو سینه ام ن�سمو بریده.
چرا آدمها �قط ظاهرتو می بینن؟یکی از بچه ها که منو 7 ماه بود ندیده بود دیروز بهم گ�ت چقدر شکسته شدی...دلم گر�ت.شکسته شدن اونم وقتی 2 ماه دیگه 22 سالت می شه؟
بابا پدر مادر خوب داری !یکی یه دونه ای!ماشین داری!در حد قابل قبولی ر�اه مادی داری!یه ترم از لیسانست مونده!این همه برنامه داری!این همه دوست و آشنا...آخ یادم نبود دیگه کسی برات نمونده!
یادم نبود یه سال واسه جمع کردنشون جون کندی اما شنبه پیش آخریشونم بای بای کرد یا تو باهاش بای بای کردی...از اون 20 ن�ر که پارسال تو مهمونی تولدت داشتن تو سرو کله هم می زدن هیشکی نمونده...
دردم از نامردیاشونه...
دردم از موشیمه که انقدر ضعی� بود که نتونست رو پاهاش وایسه چه برسه بخواد دستمو بگیره!
دردم از مادرمه که راه میره و می گه مگه تو چی کم داری
دردم از پدرمه که تا بحال نتونسته بخاطر بی احترامی که به من از همه جا بیخبر کرد و بعد �همید چه خیطی بالا اورده از من عذرخواهی کنه.
دردم از اوناییه که...�قط می خوان من مالشون باشم...گور بابای خودمو غرور و خواسته هام...
دردم از اونایی که �کر می کنن می تونن تکه های شکسته شده دلتو بهم بچسبونن...و �کر اینو نمی کنن که شاید بعضی تیکه هاش گم شده...جایی جا مونده...تو جاهای خالی مونده اش چسب می ریزن...لجن می ریزن...هر چی که دم دستشون باشه...�قط پر بشه!بقیه اش مهم نیست....
من می خوام عاشق شم!من می خوام یکی با دستاش اشکامو پاک کنه بدون اینکه اون یکی دستش...
تو برام خورشید بودی
توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو
دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستها کجاست؟؟؟؟
اون دستها کجاست....؟
گونه هام سوخت لباسم خیس شد.نمی خوای پاکشون کنی.....؟













Baa NooshNoosh || 1:17 AM
Comments (9)


--------------------------------------------------------------------------------


November 8, 2002

خطاب به تمام خانومها و آقایونی که لینکاشون تو بلاگمه به علاوه سینا و مهدی:
لط�ا همگيتون با زبون خوش و کلی بوس بياين و لينک لوگوهاتونو برام ب�رستين.خواهشا!می خوام بلاگم یه کم با لوگوهاتون آب و رنگ بگیره:)
لينک رو کامل بدين که من �قط کپی پیستشون کنم.ممنونم!
گیلاس جان این لوگوت گنده شده لط�ا لینکشو با اندازه اصلی برام ب�رست.
لوگو هم ندارین زود بسازین!
یکیم واسه من بسازین لط�ا!!!
Baa NooshNoosh || 10:49 PM
Comments (11)


--------------------------------------------------------------------------------


از بلاگ المادریس:
من نگرانم ...نگران از اينکه ...
روزی به تو رسم ...که به حد امروز ... نخواهمت ...
Baa NooshNoosh || 3:23 PM
Comments (5)


--------------------------------------------------------------------------------


November 5, 2002

این مدت گندشو دراوردم جدا!از بس تنبل و بیحال شدم...
نمی دونم از روزمرگیام بگم یا از حسم؟گور بابای حس.بگبم این چند روز کجاها ر�تم:برین تا یه ه�ته سرتون گرم باشه:)

25 مهر: 18 ن�ری ر�تیم نمایشگاه هنرهای م�هومی.به خوبی پارسال نبود.بعدها �همیدم دسیسه همون روز چیده شده.
26 مهر:حالم بهم می خوره از خودم پس هیچی نمی گم...
27 مهر: با دوست پسر 4 سال پیشم ر�تیم مکس برگر.سالها بود ندیده بودمش.چقدر خوش می گذروندیم با هم.عاشقم بود من اما نه.چقدر حسها عوض شده بود.ازم خواسته بود نامه هایی رو که برام تو سن 19 سالگی نوشته ببرم بخونه.با هم نامه ها رو خوندیم و چقدر خندیدیم.حالا دو تا دوست قدیمی بودیم �قط که هی یاد قدیما می کردیم و می گ�تیم یادش بخیر.دیگه کینه و ناراحتی نبود.من بهش می گ�تم یادته مرتیکه حتی روز ولنتاین یادت نبود؟واست کادو اوردم گ�تی چه خبره؟بعدشم که گ�تم به روی خودت نیاوردی که د�عه بعد جبران کنی.بسکه خر بودی! بعد 2 تایی غش می کردیم.آخه من اولین دوست دخترش بودم.بدبخت یول ممدی بود که دومی نداشت:)
28 مهر: دانشگاه.که یهو امروز 2 تا از درسام تداخل کرد!
29 مهر: شب ر�تم با مامان کنسرت سیمین غانم.خیلی حالم بهتر شده بود.اولین روزی بود که تصمیم گر�ته بودم گریه نکنم.اما شب بابا برای �کر کنم 3یا 4مین بار تو زندگیش اومد دنبال ما که تصاد� کرد و چون حس می کرد اگه ما نمی ر�تیم کنسرت اون وانتیه نمی زد بهش همچین سر من خالی کرد که اشکامو دراورد اونم به یه حالت هیستریک...
30 مهر: امروز من و امیر و رعنا و سمیه و سهیل و دوست دختر اون و ایمان دو ماشینه ر�تیم جاجرود و رودهن و ابعلی و اینا.می تون بگم بعد این همه مدت تنها روزی بود که همه چیزش خوب بود و هیچ ات�اق اعصاب خوردکنی پیش نیومد.انقدر از دست ایمان خندیدیم که همه داشتیم جیش می کردیم تو خودمون.امروز اولین روزیم بود بعد 2 ماه که من سر�ه نکردم...
1 آبان: دانشگاه بودم.از اونجا سر زدم به امیر و تولدشو تبریک گ�تم.بعدم در به در گشتم دنبال کادو واسش که بالاخره تو خانه عطر واقع در یوس� آباد عطر هوگو باس دارک بلو رو با قیمت 25:400 پیدا کردم و یه جعبه کادویی �یت جعبه عطر پیدا کردم 800 با یا کارت سرمه ای و خلاصه کلی با کلاس شد:) ر�تم لباسمم از خیاط گر�تم.اصلا �کر نمی کردم انقدر توپ بشه لباسه.
2 آبان: از ظهر باز من تو اون آرایشگاه معرو� که ازش گزارش نوشتم بودم.ساعت 4 ر�تیم خونه امیر با سهیل و دوست دخترش همزمان رسیدیم.این دختر انقده خورد که دیگه نمی تونست پاشه من ودکا کم خوردم نمی خواستم لق بزنم تو مهمونی چون ک�شامم خیلی بلند و ناراحت بود.اگه زیاد می خودم ضایع می شد خیلی.کلی ننه بابا و �امیلاشونم بودن.لابته ساعت 4 �قط ما 4 تا بودیم با 4 نا قوطی ودکا .ط�لی امیر قدش که کوتاهه دیگه کلی از من کوتاهتر شده بود با این ک�شا.می خواستیم عکس بگیریم ک�شامو دراوردم تا همقد شیم تازه.قد چه اهمیتی داره؟عوضش گلترین پسریه که تابحال دیدم.
3 آبان: هیشکیو پیدا نمی کردم که لاقل بهش تل�ن کنم.ر�تم میتیتگ یکی از گروپها.کلی دلم واسه بروبچه ها تنگ شده بود.
4 آبان: از بی هد�ی خسته شدم...
5 آبان: امتحان صنعتی 3 داشتم اما نر�تم دانشگاه.صبحم خیر سرم اولین جلسه تاریخ اسلامم بود که بعد حذ� و اضا�ه گر�تم.دیگه �کر کنم خود مرتیکه حذ�م کنه!
6 آبان: دوباره ر�تم دکتر.نمی دونم این دکترا چرا روشون نمی شه بگن ما نمی �همیم مرض شما چیه خانوم!باز کلی قرص داد!
7 آبان: دانشگاه بودم.عصر باید می ر�تم پیش یکی از دوستای گروپم که باهام صنعتی کار کنه.اونم کجا ایرانشهر ساعت 5 عصر تو اوج ترا�یک.ط�لی امیر اومد منو برد.آخه تازگیا موقع رانندگی حالت تهوع و سرگیجه بهم دست می ده بد!ساعت 8 امیر اومد دنبالم ر�تیم راسته بخارستو پایین که کلی بورس عروسک و اسباب بازیه.یه خرس آویزون باحال که همه جاشم وصله پینه است با چک و چونه واسه تولد مهسا خریدیم.مردشورشو ببره!
8 آبان: از صبح دانشگاه بودم تا عصر.بعد همون دوست دیروزی اومد خونمون و باهام صنعتی کار کردوساعت 9:30 شب که ر�ت داشتم پخشو پلا می شدم از خستگی.
9 آبان: باز 2باره امروز هم همون آرایشگاه معرو� بودم من و کلی امروز به خودم رسیدم.شب مهمونی تولد مهسا بود.با اون دوست پسر سگ انش!همه شاکی شده بودن از پسره.از اول تا آخر یه لبخندم نزد!عوضش آقای عضله و امیر کلی ضایع کردن طر�و.اما عجب مهمونی.وارد شدیم کم مونده بود برگردیم.10 ن�ر و نص�ی آدم عین یخ نشسته بودن!مام 3 تایی ا�تادیم وسط و ترکوندیم مهمونیو.همه هم با ماها همراه شدن و خداییش �وق العاده خوش گذشت به من.امشب که از مهمونی برگشتیم اصلا نخوابیدیم.ساعت 1 من و امیر رعنا وایرج رو بردیم رسوندیم.بارون توپی میومد.تصمیم گر�تیم بریم بچرخیم.البته وقتی اومدم خونه ساعت 1:40 مامان کمی تا قسمتی منو دار زد اما خیلی حال داد.ر�تیم تا درکه و برگشتیم.سرمو گذاشته بودم رو شونه امیر.کاش عشقم اون بود.یا اینکه کاش جای امیر یه عشقی داشتم.اونوقت چه حسی داشت که سرتو گذاشته باشی رو شونه اشو با سرعت 50-60 تو کوچه پسکوچه های درکه اونم 1 شب بچرخی.ا�سوس که امیر واسه من �قط یه داداشه و ا�سوس که من هنوز تو �کر اون از یاد ر�ته ام...
10 آبان: �قط 45 دقیقه خوابیدم که کاش نمی خوابیدم.بدتر حالم بد شد.ساعت 4 پاشدیم با امیر و رعنا ر�تیم میدون ونک سر قرار.آقای عضله و دوستشم اومدن.عجب روزی بود.نمی تون بگم خوب یا بد.تور ا�تضاح.لیدر گه.ضبط تعطیل.من مریض.ماشین داغون.اما وقتی با تله کابین رسیدیم اون بالا...وقتی پامو تو اون همه مه و سبزی گذاشتم و بارون تموم تنمو خیس کرد...وقتی 2-3 قلپ گنده انداختم بالا و گرم شدم...وقتی زیر بارون زدم زیر آواز و آقای عضله و امیرم اومدن کنارمو باهام خوندن"اونی که می خواستی تو غبارا گم شد..." .وقتی دستای سردمو گر�تم روی منقل ذغال اون کباب �روش.وقتی بخار آش رشته رو می دیدم.وقتی آقای عضله گیتار یکیو ازش گر�ت و زد زیر آواز و یهو 60-70 ن�ر بی اغراق جمع شدن دورمون.و "ماندم در این تنهایی..."و تمام اون همه دختر و پسر گل گلدون و شهلا وهر عشقی میمیرد و ..رو با ما خوندن...و واسه هیشکی مهم نبود که نیم ساعت زیر بارون خیس بشه وهمه با لبخندو عشق با هم می خوندن...وقتی تنهایی ر�تم جلوتر و خیره شدم به مهی که جلوم بود و سکوت عجیب و کمی ترسناکی که اطرا�مو احاطه کرده بود....
دیدم زندگی هنوزم قشنگه....





Baa NooshNoosh || 11:36 PM
Comments (13)


--------------------------------------------------------------------------------


November 2, 2002

اعصاب تعطیله!
انقدر ات�اقای قر و قاطی ا�تاده که نگو!
امروزم یه ص�حه چیز نوشتم باز وقتی پابلیش رو زدم پرید!
اه!اه!اه!به این زندگی!
Baa NooshNoosh || 11:39 PM
Comments (12)


--------------------------------------------------------------------------------


October 30, 2002

تو می ری پشت عل�ها گم می شی
من می مونم و گل اقاقیا


آهنگها آدموياد آدمها ميندازن
آهنگها آدمو ياد عشقهاش ميندازن
سيمين غانم امروز "من از اون آسمون آبی می خوام " رو خوند
من گريه کردم...
سيمين غانم امروز"پرنده" رو خوند.
مامان گريه کرد...
من ياد موشی ا�تادم.مامان ياد عشق 19 سالگيش...
من با اون آهنگ عاشقتر شدم.اون آهنگ رو اولين بار با موشی شنيدم.حس عجيبی داشت شنيدنش وقتی کسی سرش رو شونه ات باشه و تو تاريکی بين کلی آدم اشکاش شونه اتو خيس کنه.حس عجيبی داشت وقتی می دونستی بايد بره...از وقتی اومد هميشه غصه ر�تنشو خورديم...می دونستيم �رصت خوشبختيمون کوتاهه و اين تمام خوشبختيمونو خاکستری می کرد...اون آهنگ آخرين آهنگی بود که من و موشی با هم شنيديم.آهنگ اشکايی که تو بغل هم ريختيم و آخرش تو می ری پشت عل�ها گم می شی...
ر�ت.تموم شد...اون آهنگ آهنگ پايان عشق ما شد...روز بعد از شنيدن اون آهنگ واسه هم شديم 2 تا غريبه...به قول خودش به �اصله يک ظهر گرم تابستون خودشو تبديل به هيچ کس کرد برام...و اون آهنگ تنها آهنگيه که من و اون با شنيدنش بغض می کنيم هنوز...آهنگی که منو وادار کرد تو کنسرت سيمين غانم نتونم جلو اشکامو بگيرم.آهنگی که تا يکسال وقتی می شنيدمش اشکا بی اختيار ميومدن و من نمی تونستم جلوشونو بگيرم...�کر می کردم ديگه تموم شده اما نشده بود....هنوز تموم نشده...کی می خواد تموم شه پس؟؟؟
مامان با اون آهنگ پرنده کسی رو که دوست داشت از خودش رونده بود.توی جاده ای که دو طر�ش جنگل بود و اين آهنگ تو ماشين پخش می شد به کسی که دوسش داشت گ�ته بود دوستت ندارم.برام عجيب بود که مامان هم عاشق بوده. بيشتر دوسش دارم از وقتی �هميدم.برام ملموس تر شده انگار...امروز تازه برام گ�ت چقدر دوسش داشته.اما بهش گ�ته نه...
پس می شه عاشق بود و گ�ت نيستم نه؟
پس موشی وقتی پارسال ر�ت هنوز دوستم داشت نه ؟
پس من وقتی امسال به موشی گ�تم دوستت ندارم هنوز دوسش داشتم نه؟


چشمانم را اشک پر کرده است.....



Baa NooshNoosh || 1:30 AM
Comments (17)


--------------------------------------------------------------------------------


October 28, 2002

می دونين وبلاگ یه چ�زش بده.خيليم بده.اونم اينکه تو می تونی توش چيزهايی بنويسی که حس اون لحظه اتو بپوشونه.امروز داشتم يه ديد به مطالب وبلاگم می زدم و تاریخهاشونو با مطالب د�تر خاطراتم مقايسه می کردم.من اين چند وقت آخری که بلاگ می نوشتم اوضاع روحيم يه چيزی اونورتر از ا�تضاح بود.اما می ديدم اينجا همش شوخی کردم و سر به سر اين و اون گذاشتم! و اين خيلی برام جالب بود!
گاهی انقده دلم می خواد اينجا آه و ناله کنم...گريه کنم...ازتون بخوام باهام حر� بزنين...سرتون غر بزنم...دعوا کنم...به زمین و زمان بد و بيراه بگم! اما با خودم می گم اون بنده خدايی که اومده اينجا يه سر بزنه چه گناهی کرده که من هی به جونش غر بزنم و ناله کنم؟!
اما نمی دونی چقدر تنهايی سخته...
چقدر نبودنت سخته...
چقدر اين 2 ه�ته من گريه کردم.منی که عين کوه بودم.همه می دونن بانو گريه نمی کنه.اگه بکنه معلومه خيلی درد داره...
درد دارم...
درد دارم...
درد دارم...
چرا تموم نمی شه این درد لعنتی؟؟؟....
Baa NooshNoosh || 6:31 PM
Comments (15)


--------------------------------------------------------------------------------


October 27, 2002

وای وای!عشق کردم با اين مطلب شاهين دلتنگستان!
"....
يادم هست که يک بار خيانت کردم ،
و يک عمر دروغ گ�تم ،
و تو �هميدي ،
و دلت نشکست ،
خ�رد شد ، ريز ريز شد و زمين ريخت.
پس از آن روز - تا امروز -
نه « دوستت دارم » هايم را دوست داشتي ، نه به چشمانم اعتماد داشتي.
......."
Baa NooshNoosh || 1:12 PM
Comments (5)


--------------------------------------------------------------------------------


October 26, 2002

سلام سلام سلام!
آخ مردم از بس حر� نزدم این تو!
خ�ه شدیم دق کردیم!
عوضش شما از دست من راحت شدین!
دلم برای وبلاگها و نوشته های خوشگلتون تنگ شده بود!
راستی من ایکس پی ریختم بدم هم میاد ازش.احتمالا حرو� ی جدا نوشته می شه برای شماها.می شه یکی بگه چه جوری می تونم اصلاحش کنم؟
Baa NooshNoosh || 6:24 PM
Comments (8)


--------------------------------------------------------------------------------


October 19, 2002

يك تلگرا� :

پي سي ام ريده.
به اينترنت اصلا dial نمي كنه.
پي سي بابام هم encoding نداره كه بتونم تو بلاگم چيزي بنويسم.
تنهام نذارين. �قط يه چند روز بهم وقت بدين تا اوضا رو درست كنم.
دلم واسه همتون تنگيده.
بوس بوس به همگي.

Baa NooshNoosh || 2:20 AM
Comments (22)


--------------------------------------------------------------------------------


October 15, 2002

انگشتر و حس تعلق

هميشه آرزو داشتم يكي برام انگشتر بخره.هر كادويي گر�تم.هر نوع زيورآلاتي اما انگشتر...
امروزآقاي عضله برام دو تا انگشتر خريد و گردنبند و دست بند.
اما هيچ حسي نبود.
بعد با خودم گ�تم:
انگشتر نبود كه مي خواستم.
عشق بود كه مي خواستم و حس تعلق...
يه حلقه برليان خوشگل داره مامانم،طلا س�يد كه من عاشقشم و گاهي كش مي رمش.�قط يه نگين كوچولو و شيك وسطشه.
يادمه وقتي موشي بود، من هميشه اونو كش مي ر�تم و مي كردم تو انگشت حلقه ام.حس تعلق قشنگي داشت.
البته اون يكبار هم به اين موضوع توجه نكرد.من ولي خوشحال بودم...
اما حالا وقتي عشقي نيست و موشي هم ر�ته ، ديگه چه اهميتي داره كسي برات گرونترين انگشتر عالم رو هم بخره !

Baa NooshNoosh || 3:45 AM
Comments (14)


--------------------------------------------------------------------------------


October 14, 2002

امروز مي خواستم راجع بهش بگم. شايد حالم بهتر شه.امروز از صبح چيزهايي كه مي خواستم بگم تو ذهنم بودن و داشتن خ�ه ام مي كردن.گ�تم شب ميام و همشونو مي نويسم و شايد حالم بهتر شه.كه وسط �كرام به مدت 2 ساعت و 20 دقيقه با يك �اطي كماندو منتها از نوع مقام دار و كله گنده اش كه بهتره اسم نبرم اما 3 دوره نماينده مجلس تشري� داشتن و كلي كاره تشري� دارن تو همه جا و البته تو دانشگاه ما، دعواي م�صل و وحشتناكي كردم و بعد صحبت و بحث و جدل و �لس�ه و سياست و از همه چيز حر� زدم.�كر كنم تو زندگيش كسي اينجوري براش دليل نياورده بود.كسي جلوش واينستاده بود و امروز �هميدم وقتي 50 سال عين اسب درشكه �قط به جلو نگاه كرده باشي و سرتو بندازي بري و هيچ وقت به اعتقاداتت درست �كر نكرده باشي ،اين مي شه كه با 50 سال سن و كلي تحصيلات از يه دختر 21 سال و 9 ماهه كم مياري!
باورم نمي شد كم بياره اما اورد و امروز بود كه از مامان بابا تشكر كردم كه باعث شدن با اين همه كتاب خوندن و مطالعه، با اين همه بحثهاي جدي كه هميشه منو هم توش داخل مي كردن ،با همه چيزهايي كه يادم دادن؛امروز با اينكه گريه مي كردم اما انگار گريه هام هيچ ربطي به حر�هام نداشتن...
اشكها واسه خودشو ميومدن و حر�ها و دلايل و برهانم واسه خودشون ادامه داشتن...
خلاصه امروز با خودم حال كردم هرچند اعصابم خرد و خاك شير شد...
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
و اما راجع به موضوعي كه در روز 11 اكتبر مطرح كردم سوه ت�اهمهي زيادي ايجاد شد
البته خوشحالم كه همه كلي با اون مطلب حال كردن و كلي گ�تيم و خنديديم اما.....امروز كه اومدم و در قسمت نظرخواهي نظر صاحب بلاگ سهراب رو ديدم،واقعا لازم دونستم كه توضيحاتي در اين زمينه بدم، تا كسي بدون شناخت و ت�حص كسي رو به چيزي محكوم نكنه كه نيست...
نظري كه ايشون تو نظرخواهي من دادن اينه:
چه چیزی تو نوشته 11 اکتبر شما اصل بود که هیچکس ن�همید؟!شاید خودت در اشتباه هستی و �کر میکنی چرا مردم اشتباه تو رو درست نمی�همند!به هر حال تا روزی که وبلاگ توت �رنگی و امثال اینها رو میخونی و نظرات رو بر اساس اونجا قبول داری.تو دو کلام ول معطلی
سهراب

من يه چند لحظه هاج و واج مونده بودم پاي نت.بعد يهو ياد امروز و بحثهام با اين زنيكه ا�تادم.كه چقدر نظرها و ت�كرهامون دور بود از هم...
بعد يادم اومد كه ياد گر�ته ام كه:به اندازه همه انسانهاي دنيا ت�كر و برداشت وجود داره.بعد سعي كردم ديگه عصباني نباشم و به آرومي جريان اون چيزي رو كه اون روز نوشتم رو واسه همه توضيح بدم و منظور خودمو (كه �كر كنم اگه نظرخواهي 12 اكتبر منو خونده باشين ديده باشين كه عجب به منظور اصلي من اشاره كرده كه البته روز قبلش خودم راجع بهش تو چت بهش گ�ته بودم)بيان كنم.
بريم سر اصل مطلب:
آقا من نمي دونم چرا با بلاگ توت �رنگي مشكل دارم؟ هميشه داشتم.نه اينكه بگم چون دخترم و ايشون همه دخترها رو �احشه مي دونه ،جبهه مي گيرم در مقابلش ؛كه نه اين نيست.اوايل عصبانيم مي كرد و تو دلم بهش �حشم مي دادم.اما بعدها ديگه عصبانيم نمي شدم.جاي عصبانيت منو �قط حس تاس� پر كرد.تاس� ازاينكه يه آدم چطور مي تونه انقدر پر از كينه و ن�رت باشه؟يا اينكه چطور مي تونه به عشق بازي كه به نظر من متناسب با اسمشه و پر از عشق و شور و مستي و يكي از قشنگ ترين حسهاس،مثل ج�ت گيري دو تا سگ نگاه كنه؟يا اينكه چقدر مي تونه اينقدر�حش بده و بددهن باشه(چيزي كه تو يه پسر خيلي بده)و..و..و...
اما مهمترين نكته من�ي راجع به اين آدم دگم بودن اين آدم بود وروش نتيجه گيري بسيار بسيار جالب اين آدم از نظرسنجيهايي كه مطرح مي كنه...
يك بار يه نظر خواهي گذاشته بود با اين عنوان:
“موضوع راي گيري : اولين سکستان را در چند سالگي تجربه کرديد؟�
ميزان آراي ماخوذه براي هر مورد به ت�کيک ذيل ميباشد :
۱ – قبل از ۱۸ سالگي (۳۲% از ا�راد)
۲ – بين ۱۹ تا ۲۵ سالگي (۳۱% از ا�راد)
۳ – بالاي ۲۶ سال (۶% از ا�راد)
۴ – هيچکدام (۳۱% از ا�راد)
و از اين نظرخواهي نتيجه گر�ته بود كه:
“ پسرهاي باوقار و متين و آقا شما هم عدد و ارقام رو ديديد؟ خلاصه نتيجه گيري اينه که دنبال زن باکره نگرديد که با اين اوضاع و احوال گيرتون نمياد!!!! �.
در ادامه جالبيش اين بود راجع به كساني نوشته بود كه هيچ كدام رو انتخاب كردن:
“۳۱% از ا�راد هم به مورد شماره ۴ (هيچکدام) راي داده اند، که ما ن�ميديم چه کساني هستند، ولي طبق گ�تهء رئيس تشخيص مصلحت توت �رنگي اينها دختراني بوده اند که هنوز قابل کردن نبوده اند. ولي همينجا از آنها هم قول ميگيريم که به جمع جنده ها ا�زوده خواهند شد. “
اينو كه خوندم ديگه واقعا جوش اوردم!!!!!
نهايت دموكراسي بود اين حر�!!!!
و من در انتقاد از كار اين آدم، يك نتيجه گيري از نظرهاي خواننده هام ترتيب دادم كه بتونم به صورت ظنز از كار اين آدم انتقاد كنم و نشون بدم كه چقدر اين شيوه راي گيري پوچ و مسخره و خالي از هرگونه دموكراسيست...
و �كر مي كردم همه نكته رو بگيرن كه كسي نگر�ت.
شايدم بايد بيشتر روش تاكيد مي كردم...
عوضش كلي خنده و صميميت ايجاد كرد بين من و چند تا از خواننده هام كه كلي خوشحالم از اين موضوع...
اما به هرحال چيز ديگه اي مي خواستم بگم.
و اين حر�اي جناب سهراب واقعا برام صقيل بود كه اصلا نمي دونه جريان چيه،بعد مياد مي گه :تا روزی که وبلاگ توت �رنگی و امثال اینها رو میخونی و نظرات رو بر اساس اونجا قبول داری.تو دو کلام ول معطلی
اخه يكي نيست بگه داداش من!
ديگه همه اينجا مي دونن كه من چقدر ركم.نه كلاس مي زارم نه تظاهر مي كنم وبيشتر ايميلهايي كه برام مياد مضمونش رك بودن و شجاعت يا اينجور برداشتهاي خواننده هامه.
نمي گم شجاعم،اما ديگه وبلاگ جايي واسه تظاهر نيست.
جايي واسه ترسيدن و قايم كردن نيست..
.به قدر كا�ي تو زنگي مجبورمون مي كنن تظاهر كنيم.عين همين �اطي كماندو...
اما شما به جاي اين حر�ها يه نگاه به لينكهايي كه اين بغل دادم مي كردي و حسهاي قشنگي كه توشونه.
يه نگاه به رك بودنم مي كردي.
بعد با خودت مي گ�تي اين آدم اگه عاشق بلاگ توت �رنگي و امثالهم بود(به قول شما)،انقدر جرات داشت كه لينك ثابتشو بذاره بغل بقيه لينكها...



Baa NooshNoosh || 4:36 AM
Comments (12)


--------------------------------------------------------------------------------


October 13, 2002

قول داده بودم ديگه درباره اش حر� نزنم.اما ديگه نمي تونم.به خدا نمي تونم...دارم خ�ه مي شم...
Baa NooshNoosh || 3:28 AM
Comments (7)


--------------------------------------------------------------------------------


October 12, 2002

بابا چرا هيشكي اصل مطلب 11 اكتبر منو نگر�ت؟؟؟؟
Baa NooshNoosh || 3:45 AM
Comments (5)


--------------------------------------------------------------------------------


يك شعر ناب وت�سيرآن!
-----------------------------------------------------------
بابا بزرگ(تكرار 4 بار)
بابا بزرگ دلم برات تنگ شده(گربان سنه به قول ...)
بدون تو شيشه دل سنك شده(يعني چي آخه مرتيكه؟)
دل منو تو هر گوشه شكستن(كاش كه ...مي شكست)
ياد تو درد دل و مرهم شده (درد دل كه بده مرتيكه اينجا غلطه!ياد تو درد دله؟شربت آلمينيم ام جي توصيه مي شود!)
باباي مني بابا بزرگ(بالاخره بابائه بابا بزرگه يا بابابزرگه باباست؟ما ن�هميديم آخرش كي به كيه!)
باباي مني بابا بزرگ(خوب..)
باباي مني بابا بزرگ(خوب بابا..)
باباي مني بابا بزرگ ( 3بارگ�تي ديگه مرتيكه خ�ه شو!!!)
(آهنگ خالي بدون صداي خواننده)
(قرقر قوري قوري قور{تكرار 4 بار})
خاطرم مياد كه با تو بودم(ا؟؟؟)
شعر هستي رو با تو سرودم(معمولا آدم با ننه اش شعر هستي مي سرايه!)
دستم گر�تي تو توي دستت(آي بابا بزرگ پير هم شدي اما بازم گي بودي...يادت بخير..)
آخ بابا بنازم اون ناز شستت!(بابا بزرگ عوضي خجالت نمي كشي با اين سنت بيلاخ به نوه ات نشون مي دي؟؟؟)
.........
.........
باباي مني بابا بزرگ(تكرار تا محو شدن!)


Baa NooshNoosh || 3:36 AM
Comments (5)


--------------------------------------------------------------------------------


October 11, 2002

با است�اده از شيوه توت �رنگي در جمع بندي و نتيجه گيري نظرسنجيهايي كه مي ذاره!!!!!!
نتيجه نظر سنجي ما به شرح زير است:
چون از 3 ن�ر خانومي كه نظر دادن درباره اينكه آيا از مرداي پشمالو خوششون مياد يا نه، هر 3شون گ�تن كه از مرداي كم مو خوششون مياد + خودم كه باهاشون هم عقيده ام كه مي شيم 4 ن�ر،يعني 100 از 100بنابراين نتيجه مي گيريم كه نه تنها تمام خانومهاي ايراني،بلكه تمام خانومهاي دنيا از مرداي پشمالو بدشون مياد و عاشق مرداي كم مو هستن!!!!!
هيچ اعتراضيم وارد نيست!
به قول قندون همينه كه هست!

Baa NooshNoosh || 4:16 AM
Comments (13)


--------------------------------------------------------------------------------


October 9, 2002


Baa NooshNoosh || 2:27 AM
Comments (3)


--------------------------------------------------------------------------------



Baa NooshNoosh || 2:25 AM
Comment (0)


--------------------------------------------------------------------------------


كي از قربون صدقه بدش مياد؟
�خانومي.خوشگل من.عسل.طلا.موشي خوشگله.كوچولوي من.�يسقيلي.عزيز دلم.جيگر.عشق من.ناز من.گوگولي.خانوم گل.تربچه نقلي.ني ني.خانوم كوچولو.نازشو برم من.قربونش برم.�دات شم.جيگرتو بخورم.تو چرا انقده خوشگل و نازي؟اينجوري نگام مي كني ديوونه مي شم من كه.قربون چشاي خوشگلش برم من.واي چه موهاي نازي داره.يه وقت كوتاهشون نكنيا،من دق مي كنم.بميرم برات نازنازي من.و..و..و...“
احتمالا خيليامون تا به حال اين حر�ها و امثال اينهارو شنيديم.خانومها شايد بيشتر.و اغلبمون از اين حر�ها به كسي گ�تيم.البته نمي دونم زن يه آدم سيبيل كل�ت هيكلي به شوهرش چي مي گه!مثلا :�قربون سيبيل چخماخيت برم من.قربون پشماي سينه ستبرت برم من“. (نه بابا ستبر رو كه بلد نيست بگه!همون سينه خالي كا�يه!)اه ايش ايش!از مرداي پشمالو بدم مياد شديد اما خوب بعضي خانومهام خيلي از مرداي پشمالو خوششون ميادشما چطور دوست عزيز؟
خوب بابا از بحث منحر� شديم.داشتم مي گ�تم كه همه از اين حر�ها گ�تيم و شنيدم.همه؟نه!خيليا نشنيدن اين چيزها رو.خيليام نخواستن يا نتونستن از اين حر�ها به كسي بزنن حتي به زن و بچه اشون هم بعدها نمي تونن بگن(نمونه اش باباي خود من).
نمي خوام رو دلايلش بحث كنم.كه اغلب بر مي گرده به زمان بچگي و خانواده و يا ات�اقاتي كه تو جامعه واسه طر� پيش اومده باشه.اما چقدر بده كه يهو دو تا آدم يكي مهربون و قربون صدقه برو باشه كه اينجور آدمها گوششون به شنيدن قربون صدقه عادت داره و اون يكي برعكس خودشو ديگه بكشه يه عزيزم بتونه بگه كه اين دسته آدمها اگه آدم حسابي باشن، سعي مي كنن با كار انجام دادن واسه طر�شون عشقشونو ثابت كنن.
�كر مي كنين در حالت نرمال اين سهم� محبت كلامي“ و� كار انجام دادن“ بايد چند به چند باشه؟50/50؟60/40؟70/30؟
آدمها بر طبق عقايد و مسيري كه طي كردن درصدهاي مختل� ارائه ميدن.من خودم از طر� مامانم با قربون صدقه و بوس و بغل بزرگ شدم و عادت كردم كه خودم هم همين طور باشم.حتي گاهي جلوي خودمو ميگيرم كه نپرم يكي از دوستاي معموليمو بوس كنم،چون به هر حال پسره.
و بالعكس بابام هميشه برام كار انجام داده.تا صبح نشسته برام تحقيقمو انجام داده .هميشه با كارهاش منو خوشحال كرده.البته كارهايي كه بهش محول شده نه اينكه مثلا سوپرايز كنه منو.
اما هميشه بايد برم جلو بهش بگم:بوسم كن! و اون منو ببوسه.اما در عوض خانواده مادري همش دارن من و بچه هاشون مي چلونن.پسر خاله ام 40 سالشه و سوئد زندگي مي كنه 4 تام پسر داره اما خاله ام بهش مي گه چطوري بلبلي؟جيگر ؟
خدا به داد اين دو تا آدم مختل� برسه كه بخوان تيريپ عشق و عاشقي بذارناوني كه مهربونه حس مي كنه مهربونياش ميره مي خوره تو ديوار و كم كم ميبره از همه چي و اوني كه خشكه اولاش جبهه مي گيره و شعار ميده كه من خوشم نمياد و اينا زبون بازيه و آدم بايد تو عمل عشقشو ثابت كنه. بعد عصباني مي شه
چون حس مي كنه توانايي براورده كردن انتظارات طر�شو نداره، بعد هي سعي مي كنه ، كم كم نرم مي شه، جون مي كنه تا يه روز مي تونه بگه:� عزيزم“ يا �دلم برات تنگ شده“.و چقدرم احساس پيروزي و شادي مي كنه.غا�ل از اينكه اينا براي طر�ش يعني از من�ي به ص�ر رسيدن.اون به نظر خودش شق القمر كرده اما به نظر طر�ش هنوز هيچه.
بعد...
بعد اوضاع خيلي وخيم مي شه...هر دو كلا�ه ميشن و كم ميارن..
يه بار با يه بنده خدايي دوست شده بودم كه به قول مامان قيا�ه اش شبيه سربازهاي اس اس آلمان بود.چهره يخيش درست مثل قلبش بود.و حالا بهتون مي گم چي شد...
Baa NooshNoosh || 2:24 AM
Comments (7)


--------------------------------------------------------------------------------


October 8, 2002

توضيح اينكه من تازه امشب از گوليه ياد گر�تم شكلك مكلك بذارم تو بلاگم.از اين به بعد با شكلكام سرتونو مي خورم دو لپي
راستي گوليه جان � آقاي كودك“ كه روز تولدت با روز تولد باباي من و “روز جهاني كودك“ يكيه ! تولدت مبارك!

Baa NooshNoosh || 1:11 AM
Comments (2)


--------------------------------------------------------------------------------



Baa NooshNoosh || 12:48 AM
Comment (1)


--------------------------------------------------------------------------------


October 6, 2002

امروز با 2 تا از بچه ها ر�تيم شناسايي محل جديد دانشگاه، سال آخري ا�تاديم به مش قاسمي به خدا!.آقا چشمتون روز بد نبينه بر بيابون.20 دقيقه سربالايي محض.تاكسي به هيچ عنوان نميره اونجا.تمام اطرا�ت بيابونه و باد مي پيچه(خدا به داد زمستونش برسه).اگر هم جنبنده اي اونجا ببيني كارگرهاي ا�غانين كه دارن ساختمون مي سازن.نه حتي يه سوپر اطرا�ش باشه.چه برسه به رستوران.تمام كلاسهامم تا 7 شبه لعنتي.اگه ما �ردا يه بچه ا�غاني تو بغلمون بود ما رو سرزنش نكين، حتما خواست خدا بوده!
از همه باحالتر اينكه ساختمون ما 4 طبقه است كه طبقه اولش آمادگي و دبستان كودكان استثناييه! طبقه دوم وسوم وچهارمش مال ماست.حياطم تعطيل.
داداش ديگه برو بگير تا آخرش!
شايدم وقتاي بيكاري ر�تيم اونجا بچه داري يه پوليم بهمون ماسيد!لااقل پول بنزينمون تا اونجا در بياد!
Baa NooshNoosh || 2:40 AM
Comments (5)


--------------------------------------------------------------------------------


October 5, 2002

احمد محمود هم ر�ت.همه آدم حسابيا دارن دونه دونه مي رن و هيشكيم نمياد كه جاشونو پر كنه.ديگه كي مي تونه اون باشه؟ كي ميتونه شاملو باشه؟حميد مصدق باشه و دو منظومه اش؟اما خداييش چه عشقي مي كردم با همسايه هاي احمد محمود.چند بار خونده باشمش خوبه؟نمي گم روحش شاد چون به اين چيزها اعتقاد ندارم.اما مي گم كاش بيشتر مونده بود...
Baa NooshNoosh || 5:05 AM
Comment (1)


--------------------------------------------------------------------------------


October 4, 2002

الان تو نظرخواهي احسان پريم ديدم يكي نوشته:
“با زيرشلواری های ما شب ها راحت بخوابيد !!!
zirshalvari[at]yahoo[[[[.]]]]com
http://zirshalvari.persianblog.com “
يهو جا خوردم اما خوشم اومداز جمله اش ر�تم تو بلاگش اما بلاگش اسم و پسورد مي خواد ازم، رام نداد.�ضوليم گر�ته كه توش چيه.اگه كسي تونست بره توش به مام بگه موضوع بلاگش چيه اين زيرشلواري خان

Baa NooshNoosh || 10:40 PM
Comments (6)


--------------------------------------------------------------------------------


آقا اين مرض وبلاگ خونيم بد درديه ها.چند روز آن نبودم.حالا كه امروز آنلاين شدم عينهو خر ا�تادم به وبلاگ خوني.5 ساعت امروز وصل بودم وبلاگ سق مي زدم.سق، نه سرها! لعنتيم يه جوريه اون به اين لينك داده ،اين به يكي ديگه وخلاصه يهو مي بيني 50 تا ص�حه اون زير بازه و كامپيوترت داره ن�سهاي آخرو مي كشه و يهو زرپ!هنگ مي كنه و راحت ميشي.و حالم نداري دوباره اونا رو وا كني و آخيش راحت مي شي...
Baa NooshNoosh || 10:07 PM
Comment (1)


--------------------------------------------------------------------------------


آقا ما دوباره با كلي زرهاي م�ت بازگشت نموديم.اين چند روزه يه مرض خانمان برانداز گر�ته بودم!اونم اينكه تا مي نشستم پشت كامپيوتر حالت تهوع شديد و سرگيجه بهم دست مي داد و به شقيقه هام �شار ميومد!آخه اينم شد مرض؟ر�تم چشم پزشك گ�ت هيچيت نيست.چشاتم ص�ره ص�ره...نمي دونم اما الان حالم بهتره.خداييش 4-5 روز كامپيوتر رو روشن نكردم مگه واسه آهنگ گوش دادن.خلاصه كه ما اومديم.
خبرهاي اين چند روزه مختصر و م�يد:
------------------------------------------------------------------------------------------------
1.ما با اين حال ا�نض با مامان و يكي از بچه ها ر�تيم ميدون قزوين.خيابون عباسي.يه ضبط پايونير گوگولي با دو تا باند بيضيش خريدم و �علا ترجيح مي دم كه اگه مي شد تو ماشين زندگي مي كردم.
------------------------------------------------------------------------------------------------
2.يه مرض ديگه هم علاوه بر اون گر�تم كه نمي شه گ�ت...ايدز نيست اما :))
------------------------------------------------------------------------------------------------
3.جاي دانشگاهمون سال آخري عوض شده ر�ته �لكه دوم صادقيه.اونجا كه قبلا جهاد دانشگاهي بود.من اشك مي ريزم.چون قبلا با اون رانندگي م�تضح من 7-8 دقيقه اي دانشگاه بودم حالا يه ساعت راهه.اما خوبيش اينه كه اين يكي توطرح نيست و لزومي نداره هي از كوچه پس كوچه در برم و تا يه پليس از دور مي بينم جيش كنم تو خودم بخصوص الان كه 5 تومن شده جريمه اش.بعدشم شنيدم اونجا بالاي يه تپه است و برهوت در صورتي كه قبلا ما دو متر مي ر�تيم اينور كلي سينما بود.لااقل 20 تا رستوران كا�ي شاپ.كا�ي نت وانواع ك�ش و مانتو.�توكپي.خلاصه اينجوريا.ولي عصر كجا و خيابون پارك كجا!
-----------------------------------------------------------------------------------------------
4.من ديروز با همون دوست معمولي خوبم كه قبلا راجع بهش گ�تم ر�تيم مهموني يكي ديگه از دوستام كه دوست من و اونه.يعني سهيل. من و امير و سهيل عين 3 كله پوك هميشه با هم بوديم مهمونيام 3 تايي با هم مي ر�تيم و با هم مي رقصيديم و هر 4 شنبه هم دربند چايي قليون بوديم.اما باباي سهيل يه كارخونه زد و سهيل شد مديرش.مرتيكه 23 ساله كه ديروز تولدش بود.يه دوست دخترم پيدا كرده عينهو بختك مي�ته رو آدم.حتي رو من! ديروز تو مهموني انقدر منو بغل كرد و بوس كرد كه...دهنشم بو گند مي داد داشتم مي مردم!خوشم نميادازش مي گم حالا چرا.خلاصه كه دور شديم از هم.ديروز اما من و امير چون نزديك بوديم از اول تا آخر اون وسط بوديم و خيلي حال داد.اين كلاس رقصه هم خوب به درد مي خوره ها.كلي آدم باحال مي شه تو جمع.اما دختره همش به جاي ايراني تانگو مي رقصيد با سهيل.همش دستاش دور گردن سهيل بود و تيريپ ماچمالي جلو ملت.مامان سهيل حس كردم از دختره خوشش نمياد.حقم داره هيشكي جز سهيل خوشش نمياد از يارو.اما عوضش انقده مامانش منو تحويل مي كر�ت حض كردم.مامانش گل بود و مهربون.عين خودش.
---------------------------------------------------------------------------------------------
5.مي خوام موهامو هايلايت كنم.همه مي گن بكن(جز مامان كه مخال� شديده) اما مي ترسم انتر شم.D:
----------------------------------------------------------------------------------------------
6.......
دستم ا�تاد بقيه اش باشه شب.
Baa NooshNoosh || 3:47 PM
Comments (3)


--------------------------------------------------------------------------------


September 29, 2002

4 ساعت در آرايشگاه �چهره ها“
زمان:4 شنبه 27 شهريور
مكان:آرايشگاه چهره ها(واقع در خيابان شيراز-جزو آرايشگاههاي معرو�ه كه ملت بهش حمله ور ميشن)
اتاقت هنوز به هم ريخته است.چيپس و پ�ك وكو�ت و زهرمار هم نخريدي.ميري دنبال يكي از دوستات كه رانندگيش خوبه و اعتماد اينكه ماشينتو بدي دستشو داري بهش.ميرين دم آرايشگاه و جاهاتون عوض مي كنين.
سر درشو كه اسم آرايشگاه رو نوشته،انگار يكي با سنگ زده وسطشو شكونده.
در ورودي رو باز مي كني و با تابلويي كه يه سري مقررات روش نوشته روبه رو مي شي:
ورود خانوماي ـــ حجاب ممنوع(يكي كلمه اي رو كه حدس مي زني بد است رو كنده)
ورود آقايان ممنوع
ورود �يلمبردار ممنوع
و از اين اراجي� كه ما عادت كرديم هر جا وارد ميشيم،به سريعترين و موجزترين حالت ممكن قوانين رو واسمون توضيح بدن!
(همين لحن خوبه يا اينكه برگردونمش به اول شخص؟؟؟خوب مي خواين اينجوري ادامه مي دم)
از پله ها ر�تم پايين ساعت 2 بعد از ظهر بود.شوخي نمي كنم اگه بگم كه 100 ن�ر تو هم مي لوليدن.هر كي از جلوت رد مي شد يه وضعيت عجق وجقي داشت.جديدا هم كه مدل مو شينيون خيلي زياد شده ديگه ماشاالاه مدله كه اين آرايشگرها از نمي دونم كجاهاشون در ميارن و رو سر يه بدبختي اجرا مي كنن.طر� هم كه وقتي از زير دست آرايشگره پا ميشه چنان عين كبك مغرورانه راه مي ره كه گويا يك چيز گرون قيمت و خارق العاده رو رو سرش حمل مي كنه!
يكي انگار لونه چلچله رو سرش كاشتن.اون يكي انگار پرنسس قرن 16 شده.اون يكي انگار كه شب قبلش رو يونجه ها خوابيده و لاي موهاش پر كاه و يونجه شده.اون يكي هم انگار يه چنار از سرش درومده.نمي تونم قيا�ه هاي مضحكشون رو توضيح بدم.�قط اينكه اگه نوبت بهتونم دير برسه و نگران دير شدن نباشين،مي تونين يه روز شاد و م�رح رو تو اونجا سپري كنين.
اونهايي رو كه اومدن صورتشون آرايش كردن رو كه ديگه نگو.درست شدن عين �احشه ها.پيرزنهاشونم شدن عين �احشه هاي پير كه نقش خانوم رئيسها رو بازي مي كنن!آخه اين چه وضع آرايشه؟چرا هرچي آرايش شديدترو تابلوتر باشه،اينا �كر مي كنن قشنگتره؟
يكي اومده موهاشو طلايي رو به س�يد كرده كامل و آرايشگر مشغول رنگ كردن دوباره جلوي موهاي طر�ه،اونم به رنگ شرابيه مايل به ارغواني!�قط هم چترياي جلوش!
يكي هايلايت آبي و صورتي داره مي كنه!يكي كله شو عين جوجه تيغي درست كرده.8 ن�ر بيگودي به سر زير سشوارن.از اينا كه كله مي ره توش.نمي دونم بهش چي ميگن.اما هركدوم از خانومهاي محترم يه بارم زيرش نشسته باشن،مي دونن چه چيز �جيعيه.انگار نيم ساعت يه مشعل رو سرت روشن كرده باشن.داغيش همه وجودتو ميگيره.گوشات(خدا نكنه گوشواره گوشت باشه) و گردنت، گاهيم شونه هات جزغاله مي شه و چون سنجاقهايي رو هم كه مي زنن واسه نگه داشتن بيگوديا، به چه دليل محكمه پسندي �لزي تشري� دارن؛زير اون حرارت عين سيخ داغ تو مخ مباركj �رو مي رن و كم مونده لط� كنن و به پوست سر بچسبن.
نمي دونم چرا هيچ عجله اي حس نمي كردم.انگار نه انگار كه 4 ساعت ديگه 30 ن�ر آدم ميان خونه و من هنوز اتاقم بهم ريخته است!قشنگ پامو انداخته بودم رو پامو ملتو ديد مي زدم.حي� كه تنها بودم،چون اگه كسي بود مسخره كردن ملت بيشتر حال مي داد.نمي دونم چرا هرچي عروس مياوردن اونجا عين هم بودن!من از لباسهايي كه تنشون بود،مي �هميدم اين يكي ديگه است.جدا مي گم!آرايش چقدر راحت چهره رو عوض مي كنه،اونوقت ديگه ببينين گريم عروس چه مي كنه با قيا�ه طر�!زشتها رو خوشگل مي كنه و عيبهاشون مي پوشونه.عوضش مي رينه تو قيا�ه آدمهاي خوشگل.خلاصه كه وقتي آرايشگر و لوازم آرايش ثابت باشن،اين مي شه كه هر كي از زير دستشون در مياد،نسخه بدل اون يكيه.كاري هم ندارن كه به طر� مياد يا نه اون مدل آرايش.حالم گر�ته شد وقتي ديدم يكي از عروسها داره زير دست آرايشگر موهاش،گريه مي كنه.حيووني روز عروسيش.ط�لي زير چشماش سياه شده بود از مخلوط اشكها و ريملش.عجب بدبختي داريم مام.حالا داماد چي؟�وقش ر�ته موهاشو كوتاه كرده و يه ژل و واكسي زده.ريششم تراشيده كه تنها نگرانيش اينه كه يه وقت صورتشو نبره.اون وقت اين دختر نازي كه قراره چند ساعت ديگه مهمترين و شايدم شيرين ترين واقعه زندگيش واسش ات�اق بي�ته،بايد اينجا گريه كنه....
يهو يه زنيكه به عبارتي سليطه تمام ا�كارمو ريخت بهم:
-خانوم شرت نمي خواي؟
و وقتي قيا�ه هاج و واج منو ديد،گ�ت:شرت و سوتينهاي خوشگل دارم ست همن.گن دارم لباس خواباي سكسي نمي خواي؟
و بساطشو نشونم داد و به زور چند تاشو به طر�م دراز كرد.
گ�تم: نه مرسي
گ�ت: قيمتش عاليه از تركيه اوردم.سايزت چنده؟
عجب گيري ا�تاديما! مي گم نه،مي گه سايزت چنده! هيچي نمي گم.به زور منو از جا بلند مي كنه و مي گه :من با نگاه درست �يت تنت مي دم بهت.باز كن مانتوتو!
د بيا حالا بايد واسه خانوم ستريپ تيز هم بكنيم!
- خانوم جان نمي خوام!خودم مي دونم سايزمو
- حالا تو باز كن تا من بهت بگم.
ياد آدامس �روشايي ميندازدم كه گاهي گيرشون مي�تم.مستاصل مانتومو باز مي كنم و مي ذارم سانت بزنتم.
قيا�ه مت�كري به خودش مي گيره و طوري كه انگار مي خواد در لحظه خنثي سازي يه بمب قوي سيم آبي يا قرمزو قطع كنه مي گه:70 يا 75!
هنر كردي جدا آبجي !آخرشم اين يا اون؟
يه خانوم 30 ساله عين �رشته نجات سر مي رسه و از اون لباس خواب سكسيا مي خواد.راستش لباس خوابهاي نازي داره.من چند مدل از اينجور لباس خوابهاي به قول يارو سكسي دارم.خداييش خيلي نازن و جنس حرير و براق ،كوتاه و گوگولي اونم تو رنگهاي باحالي مثل قرمز تند،زرشكي،آبي سرمه ايي باحال، مشكي تور توري و س�يد صد�ي و همه اش هم سوقاتيه.اما خوب راستش تا حالا نپوشيدمشون.مگه روز اول واسه امتحان.يه جوريه آدم دلش نمياد بپوشه.زيادي خوشگلن بعدشم يه جورين كه آدم حس مي كنه عين تو �يلمها بايد واسه طر� بپوشدشون.همين جوري حال نمي ده.اما مامان مي گه مگه آدم خودش آدم نيست؟
نمي دونم به هر حال من نپوشيدمشون.اما اون خانومه خوب حتما مي خواد واسه شوهرش بپوشه.خوش به حالش يه جا رو پيدا كرده كه از اون لباسها بپوشه و يكي تحسينش كنه.
خلاصه كه نوبتم مي شه و شهيد مي شم...
اما خداييش خيلي باحال درست كرد موهامو.در عرض 7-8 دقيقه يه شينيون درست كرد اما شيك و قشنگ نه از اون پرت و پلاها.و من واسه 5 دقيقه كار از ساعت 2 تا 6 معطل شدم!تازه خوبه مامان اومده بود صبح زود پولشو داده بود و وقت گر�ته بود والا 9 شبم نمي رسيدم خونه.
همين ديگه...
�قط اينكه هموني كه قبلنا گ�تم :ما خانومها بايد ساعتها از وقت و اعصاب و پول و زندگيمنونو خرج زيباتر كردن خودمون بكنيم.اونم واسه كيا اونوقت....!!!!



Baa NooshNoosh || 3:02 AM
Comments (13)


--------------------------------------------------------------------------------


September 24, 2002

سؤال:آيا دلت واسه مدرسه تنگ شده؟
جواب:..
سؤال:مگه با تو نيستم؟
جواب:...
سؤال:مگه كري تو؟
جواب:تو كوري كه نمي بيني 4 ساعته انگشت شستمو دارم بهت نشون مي دم!مي خواي راحتت كنم؟جواب اينه:بيلاخ!
................................................................................................................
واسه سالهاي قشنگ نوجوونيم كه تماما با اضطراب و نگراني گذشت،هيچوقت نمي بخشمشون!

چند روزه حالم گر�ته شده.بعضي چيزا توي وجود آدمو مي سوزونه.من وقتي سوم دبيرستان بودم،واسه پيش دانشگاهي كلاس مي ر�تم.اون سال اولين سالي بود كه گ�ته بودن پيش دانشگاهي كنكور جدا داره و مام �كر مي كرديم چه خبره!در صورتي كه بعدا ديديم همه رو راه دادن.�قط مرضشون اين بود كه به جاي اينكه ما از 17 تا 18 سالگي اعصابمون واسه كنكور داغون بشه(يعني يك سال به نظر اينا ناقابل و از نظر من يكي از قشنگترين سالهايي كه يه دختر يا پسر مي تونن داشته باشن)،از 16 سالگي به شغل شري� اضطراب داشتن و عصبي بودن و ناراحتي دچار بشيم.
واقعا اينا چه به روز ما اوردن! واسه سالهاي قشنگ نوجوونيم كه تماما با اضطراب و نگراني گذشت،هيچوقت نمي بخشمشون!
با اضطراب دير رسيدن به مدرسه.اضطراب اينكه ناخنهام بلند نباشه كه نگهم ندارن دم در و با يه لحن تحقيرآميز انگار كه يه �احشه دستگير كردن،منو دم در مجبور كنن كه ناخنهامو از ته بگيرم و تازه هي هم بهم بگن:نه درست بگير از ته ته اينجوري كه شد همون!تا به جايي برسه كه زير ناخنهام احساس سوزش كنم و تازه اون وقت بگن د�عه آخرت باشه.و يك نمره هم از نمره انضباطم كم كنن و بگن ب�رماييد و تازه بعدش 4 تا پله رو يكي كنم،تا برسم سر كلاس و اگه معلم ر�ته باشه تو،ديگه واويلا.اگه خوش اخلاق باشه جلو همه بهم مي گه:خانوم د�عه اخرت باشه ها.اين د�عه دير بياي راهت نمي دم!و من بايد بگم: ببخشيد.سرمو بندازم پايين و برم بشينم.تازه خدا نكنه بپرسه چرا دير كردي!والا يه نيم ساعتيم در باب اينكه دانش آموز بايد مرتب باشه و تو الان اين طوري هستي �ردا مي خواي مادر بشي!و اينا داد سخن مي راند!
اگرم كه عقده اي باشه(اصطلاحي كه من هميشه بدم مياد اما به نظر من برازنده خيلي از معلمها، دبيرها، ناظمها، مديرا و گاهيم استادهاست)اصلا خلاص!هر چي دم در التماس كني، راهتم نمي ده و براتم غيبت مي زنه تا آدم شي!
حالا به �رض كه نشستي سر كلاس �كر كن دختر خرس گنده اي هنوز دبير مياد تمرينهاتو مي بينه!و تيك مي زنه!اسم مي نويسه!(تو دانشگاه هم هنوز بعضي استادها اين كارو مي كنن!)اگه نكرده باشي،باز دوباره توهين و تحقير شروع مي شه:
-مهموني اومدي خانوم؟؟؟
-نه خانوم كلاس داشتم ديشب نرسيدم حل كنم همه رو.اينا رو اما حل كردم كه..
-كلاس چي؟
-كلاس آمادگي كنكور-چه مي دونم كلاس تقويتي-كلاس زبان يه چيزي مي گي خلاصه ديگه!
-تو رو چه برسه به اين كلاسها؟تو خيلي هنرمندي تكالي�تو انجام بده!
و باز اسمتو مي نويسه و من�ي مي گذاره!
حالا مي خواد تمرينهارو حل كنه.اگه از همون قشر بيمار باشه،باز اسم تو رو صدا مي كنه!مياي پاي تخته.خوب حالا قشنگم مي دونه كه حل نكردي باز مي گه:حل كن ديگه!اگه بلد باشي باز خوبه.تعري� نمي كنه.اما مي گه: اين د�عه تمريناتو كامل حل كن!برو بشين!
اما واي اگه بلد نباشي يه به دليل قيا�ه شديدا مهربان و آرامش بخش معلم عزيز دست و پاتو گم كني!،كارت ساخته است!يه ربع كامل قهوه اييت مي كنه جلو همه!
اين لحن تحقيري كه تو وجود اغلبشون بود،هنوز سوزششو تو پشتم و تو قلبم حس مي كنم....
تازه حالا خوبه من جزو دسته اي بودم كه نمره هام هميشه خوب بود و معلمها اغبشون با من خوب بودن.البته معلمهاي ادبيات منو از همه بيشتر دوست داشتنو دبيرهاي هنر خيلي باهام حال مي كردن.طراحي و نقاشيم عالي بود خداييش.بعد اونها رياضيات و �يزيكم خوب بود و تاريخم. من عاشق ادبيات،تاريخ و �يزيك بودم.اما به جاش تا دلتون بخواد از جغرا�ي شيمي و زيست بدم ميومد.واسه همينم ر�تم رشته رياضي چون حاضر بودم بميرم و اين زيست كذايي رو نخونم.و درسته كه رشته ام الان �يزيك نداره،اما باز رياضي زياد داره و قابل تحمله .البته خداييش رشته امو خيلي دوس دارم.چون برام قابل لمسه.مديريت صنعتي رو بيشتر از بقيه دوست داشتم،چون �ني تره ما تقريبا 80% رشته امون با مهندسي صنايع مشتركه.اونا يه سري درساي �يزيك و اينا بيشتر دارن و ما حجم روانشناسي صنعتي و ر�تارهاي سازمانيمون بيشتره.يعني انساني تره.


داشتم مي گ�تم كه اينجوري زنگ اول مي گذشت. و اگه شانس ميوردي ديگه تا زنگ آخر معلمها بهت گير نمي دادن.خوب حالا مي ريم سر ناظمهاي خوشگل مدرسه كه نمي دونم چرا اغلبشونم ترشيده بودن!همه مي گ�تن با اين ريخت و قيا�ه و اخلاق معلومه كه كسي نمي گيرتشون منم همين �كرو مي كردم.اما حالا مي دونم كه شايد اگه با كسي ازدواج كرده بودن،نه قيا�شون اين شكلي شكسته، پير سيبيلو و ابروپاچه بزي بود و نه انقدر بداخلاق و عصبي بودن.يه ازدواج نسبتا خوب كه توش مشكل مالي و سكسي كم باشه مي تونه يه دختر ترشيده رو واقعا تغيير ظاهر و اخلاق بده.من به چشم خودم يكي از ناظمهامونو ديديم كه تو 38 سالگي ازدواج كرد و به نظر من هم خوشگل شده بود و هم خوش اخلاق.در صورتي كه قبل اون وقتي هيكل لاغر و تكيده اش با اون قد بلند و دماغ عين منقار كركسش پيدا مي شد،همه د در رو!كه آهاي سلي اومد!(اسمش سليماني بود)
همين سلي يه بار پوست منو سر اينكه رو زبونه ك�شم كه تازه كرده بودم زير شلوار،يه خط باريك شب رنگ بود؛داشت مي كشت!آخرشم ديديم نيم نمره انضباط كم كرده!
يادتونه تو دوراني كه من راهنمايي بودم،زبونه گنده ك�ش رو ميزاشتيم بيرون و بند ك�شها هم شبرنگ مد شده بود؟كوله هاي شبرنگ... و مد شده بود آستينهاي دراز پيرهناي مردونه اي رو كه مي پوشيديم،از آستين مانتومون بياد بيرون؟و تازه هي هم مي كشيديمش كه بيشتر بياد بيرون؟
پدر ما رو در ميوردن اگه خداي نكرده يكي از اين چيزها رو ازمون مي ديدن!جزو برگه اي كه سال اول راهنمايي بهمون دادن روز ثبت نام اين بود كه
- جوراب �قط در رنگهاي قهوه اي مشكي و خاكستري و سرمه اي!
-مانتو جلو بسته و تا نزديك مچ پا (حالا يه چند سانت كمتر عيب نداشت) و مچ بسته-و بدون جيب پاكتي(كه راحت ترين مدل بود واسه گذاشتن وسايل و ليوان كه چون مريض بودن اجازه نمي دادن!)
-مقنعه بلند چانه دار بلنديش تا مچ دست.مشكي
�قط تصور كنينش!يه دختر 12 ساله با مقنعه اي كه تا شكمش امتداد داره،�قط بايد لباس عين حاملگي درازو دست و پا گير و به رنگ سرمه اي بپوشه.جورابهاي تيره!(باورتون مي شه يك سال بعد تازه جوراب س�يد رو اجازه دادن بپوشيم؟؟؟)
-كي� بايد تيره بدون رنگهاي تند.
-ك�ش هم به هم چنين .
حتي ساعتهاي بزرگ و عجق وجقو گير مي دادن!موهاتم كه تو...
يعني هرگونه حس زيبايي در تو رو از بين مي بردن.
�كرم نكنين من مدرسه شاهد و اينها مي ر�تما!نخير.اين مدرسه �قط بهترين مدرسه راهنمايي نمونه مردمي منطقه 6 بود!كه هنوزم اونجاست تو آبان شمالي!
و من 3 سال اونجا عذاب كشيدم...يادمه هر وقت مي خواستم با مامان برم بيرون،4 ساعت مي نشستم بندهاي ك�شمو عوض مي كردم و شبرنگ مينداختم و شب يا صبح زود دوباره همون بندهاي سياه رو جايگزين مي كردم.
خيلي زر زدم اگه بخوام بگم خيلي مي شه.شايد هر از گاهي راجع به اون دوران نوشتم.
اينم وص� الحال مهرماه بود كه من بگم دلم واسه مدرسه هيچم تنگ نشده....


Baa NooshNoosh || 3:55 PM
Comments (18)




٭ Saturday, August 31
٭ بابا والا اين نظر خواهيه ديگه درسته درسته! لط�ا راجع به مطلباي قبليم هم نظر بدين.خيلي خوشحالم مي كنين.اميدوارم به قول سهيل باز داغون نشه.البته اون چيزهايي راجع به انگشتاي ظري� من و ... گ�ته اما خوب معنيش ميشه همين!D:
-------------------------------------------------------------------------------------
٭ چقدر خوب بود آدم مي تونست كشش به جنس مخال� نداشته باشه.امروز با يكي از دوستاي معموليم كه خيلي دوسش دارم ر�ته بوديم بيرون. نمي دوني چقدر دوسش داشتم.دلم مي خواست بچلونمش!!!
اما جالبه هيچ حسي نسبت به كسي كه (مثلا!واقعا تاكيد دارم رو كلمه مثلا!!!) بهش جواب OK دادم ندارم. مگه كشش جنسي. اما اينكه حتي دوست داشته باشم كه دستشو بگيرم بايد بگم خير! حتي به اونم حس ندارم. بعد جالبه امروز اين دوستمو دلم مي خواست بگيرم بوسش كنم، بس كه اين حس دوست داشتنم داشت �وران مي كرد.
چي مي شد آدم مي تونست با همه پسرا معمولي تا كنه؟؟؟؟ من يه سال اينطوري بودم خيلي خوب بود. نمي دوني پسرا وقتي دوستتن چقده خوبن.اما تا تيريپ BF-GF شد، ريده مي شه به همه چي!!!!



٭ Friday, August 30
٭ اي بابا اين وبلاگ طلسم شده!همه چيش مشكل دار شده!اين نظر خواهيشم كه كار نمي كنه!اه!بابا اصلا نظرخواهيم نخواستيم!عجب بساطيه ها!من چند روز مريض بودم و اصلا آنلاين نشدم.نمي دونم چرا دچار ياس �لس�ي شدم شديد!حس هيچي نيست.مي دوني انگار منتظرم يه ات�اقي بي�ته كه همه چيو تغيير بده.اما نمي دونم چي!مي بينمتون.



٭ Tuesday, August 27
٭ راستي اون سيستم نظر خواهي به ملكوت پيوست.كل سايتش قاطي كرده بود ربط به من نداشت.تو يه جا ديگه ديشب عضو شدم و امشب نصبش كردم.اميدوارم كه اين يكي بازي در نياره!نظر بدين يه كم به زندگي اميدوار شم!!!!!
---------------------------------------------------------------
٭ شما �كر مي كنين اگه يه دوست معموليتون شما رو دعوت كنه خونه اش.
بعد شما برين دستشويي ببينين توي دست شويي پره موئه! و تابلو ام باشه كه موي كجاست همون قدي كه من ترسيدم مي ترسين؟؟؟؟؟؟
بعدش مي گم چي شد!!!!



٭ Monday, August 26
Ù­ Enigma
چاي آلبالو
بيسكوئيتي كه بزني تو چاييت
و ياد بچه گيهات بي�تي
و كسي كه آروم موهاتو نوازش كنه
Ùˆ...
و هنوز سرگردوني.
دنبال گمشده ات مي گردي.
اما گمشده ات اوني كه �كر مي كردي نبود.
اشتباه كردي.
عيب نداره!
گذشته ها گذشته.
دوباره دنبالش بگرد.
هنوز دير نشده.
21 سال و نيم؟؟؟
نترس!
هنوز وقت داري.
پيداش مي كني.
حتما!!!
عزيز دل!



٭ Sunday, August 25 Ù­ اين چند روزه بلاگم خراب شده بود.اعصابم جدا داغون شد Ùˆ انقدرErrorميداد Ùˆ باز نمي شد Ùˆ بعدشم چون به امر حسن آقا ما تاريخ شمسيمونو باز به ميلادي تبديل بايد مي كرديم،يهو گند خورد به كل بلاگ قياÙ�Ø´ كه ريده شده بود جدا!ببخشيد كه اينجور مي Ú¯Ù… ولي واقعا همين شده بود!!!نظر خواهيمم پريده نمي دونم چرا!ØŸ
خلاصه كه چه خوشگل شدي امشب!!!!


٭ Thursday, August 22
Ù­ pcim daaghoone eftezaast!bayad kolle c ro fromat konam chand rooz age gheib shodam nagid...harchand nemigid vase ki ahamiat dare aslan????:((
نوشته شده در ساعت 1:17 AM
-------------------------------------------------------------
Ù­ mashalaah maa chand rooz naneveshtim hichki nagoft zendeii mordi?:(hataa hichki too nazarkhaimam chizi nanevehste :(
نوشته شده در ساعت 1:15 AM





٭ Monday, August 19
٭ حس به روز كردن نيست.امروز روز شلوغي بود.
به نظر شما وقتي شما دارين از كلاس بر مي گردين و با يه گردن كل�تي كه قدش 190 است و 90 و خورده اي كيلو هم عضله داره،دارين از ميدون ولي عصر رد مي شين.حتي مياي از خيابون رد بشي آقاي عضله دستتو هم به بهانه كمك كردن مي گيره. اونوقت يه عمله 160 سانتي از پشت به باسن مباركت دست بماله!و تو هم كه نزديك 170 قدته چپ چپ نگاش كني و به خاطر اينكه دعوا و احتمالا كتك كاري نشه،مجبور شي خ�ه شي و هيچي نگي! و �قط بتوني چپ چپ با نگاه عمله رو دنبال كني كه همين طور كه داره ميره زل زده بهت و داره موقعيت رو مي سنجه كه آيا دادو بيدادت در مياد يا نه. و تو داري از حرص مي تركي و آرزو مي كني كاش اين آقاي عضله باهات نبود تا مي تونستي كلي طر�و وسط ميدون �حش بارون كني و آبروشو ببري!(چقدرم اينا از آبرو مي ترسن!)
بعد كه داري اونورو چپ چپ نگاه مي كني آقاي عضله يهو بر گرده بگه:�بانو چيزي شده؟؟؟“
تو هم كه داري از حرص خ�ه مي شي مجبوري نيشتو تا بناگوشت باز كني و 6 كيلو دندون بريزي بيرون كه :�نه ه ه ه ه ه ه!چطور مگههه؟؟؟“
درست قيا�ه منو به صورت دونقطه و دي ياهو مسنجر يعنيD: تصور كنين لط�ا كه دارم زر مي زنم و مي گم نه!!!!!
خوب اونوقت دوست داشتين قهوتونو با شير بخورين يا تلخ �قط با آب جوش؟؟؟؟
مي شه بگين اصلا چه ربطي داشت؟؟؟؟
اما خداييش حالم گر�ت شد.همينشم حتي يه بخش كوچيكي از احساس تجاوز رو به آدم القا مي كنه.حتي �كر اينكه يه عمله با دست زدن به من حال كرده،توم احساس تهوع ايجاد مي كنه!چه برسه به اينكه بخوام به دخترايي �كر كنم كه يه عمله جدا بهشون تجاوز كرده باشه.تمام بدنم به لرزه در مياد...لعنت به اين دنياي ....
نوشته شده در ساعت 3:42 AM


٭ Sunday, August 18
٭ روزگار غريبيست نازنين....

يه وقت يه سال پيش با هر زنگ تل�ن از جا مي پريدم كه حتما اونه و زنگ زده كه بگه اشتباه كرده اما حالا...
امروز از اروميه تل�ن كرد كه سلام خوبي؟
گ�تم كاري داري شما؟؟؟
وا ر�ت....
گ�تم همون ا�لايني كه گذاشتين كا�ي بود!چرا به خودتون زحمت دادين كه تل�ن بزنين؟؟؟؟
و قهوه ايش كردم به مدت 30 دقيقه!
چقدر من عوض شدم..
چقدر حسها تغيير كرده...
آره.
روزگار غريبيست نازنين....
نوشته شده در ساعت 3:11 AM
--------------------------------------------------------------
٭ �كر كن نشست مطبوعاتي بذاري اون وقت ن�ري 30 پوند بخواي از خبر نگارا پول بگيري!
بعد مي گن چرا چهره مسلمونا بد نشون داده مي شه!؟
خوب ضايع بازي در مياري داداش من!!!!
نوشته شده در ساعت 2:43 AM


٭ Saturday, August 17
٭ ديروز صبح كه از خواب پاشدم حالم خيلي بد بود.به نظر شما معني ديدن يه خواب سكسي با پسر دوست مامانتون كه هميشه با هم 2تا دوست معمولي خوب بودين و حالا چند ماهه كه با هم قهرين چيه؟؟؟؟
عجب خوابي بود!
سكس اونم با حميد؟اونم اونجوري؟
صبح بهت زده و شرمگين بودم!
آخه اين خواب چه معني ميده؟؟؟؟؟؟!!!!!
نوشته شده در ساعت 4:34 AM
------------------------------------------------------------------
٭ به اين مي گن زندگي مزخر�! و به اين مي گن نابرابري مطلق بين خانومها و آقايون!!!!
اين تو هستي كه پلمب شده دنيا مياي!
اين تو هستي كه اگه ساعت 10 خونه نباشي كله ات كندست!
اين تو هستي كه اگه مي خواي جايي بري بايد 4 ساعت راجع بهش توضيح بدي و احيانا شماره تل�ن اونجا رو هم واسه مامان جونت بذاري!
اين تو هستي كه روت نمي شه بب دوستات بگي كه تابحال سكس داشتي يه نه!
اين تو هستي كه پريود مي شي و بايد چند روز با اعصاب خوردو دل دردو كمر دردو كلي قرص مسكن سر كني و تازه تا حر� بهت مي زنن،بغض كني.
اين تو هستي كه تو طول عشق بازيت با يه كسي كه خيليم دوسش داري بايد همش نگران اين باشي كه مبادا يهو زيادي مست و ملنگ شي و اختيار ماجرا از دستت در بره!
اين تو هستي كه اگه اختيار از دستت ر�ت بايد كلي خرج كني و درمونش كني!
اين تو هستي كه حتي وقتي ازدواج كردي شب اول همش بايد نگران دردي باشي كه قراره از شكستن پلمپي كه باهاش به دنيا اومدي بكشي...
اين تو هستي كه بايد كلي پول و وقت صر� آرايش كردن خودت بكني.
اين تو هستي كه بايد كلي زير موم داغ بسوزي و كلي درد بكشي تا مثلا مو نداشته باشي كه زيباييت به اون خيلي وابسته است!
اين تو هستي كه بايد ابرو برداري يا صورتتو و چشات از درد پر اشك شه...
اين تو هستي كه بايد كلي پول لوازم آرايش بدي و كليم وقت صر� كني واسه آرايش و يه بيرون ر�تن..
اين تو هستي كه بايد هميشه به خودت تو آينه نگاه كني تا از زيباييت و مرتب بودن سرو وضع و آرايشت مطمئن بشي.
اين تو هستي كه بايد نگران نگاه خريدارانه زن �احشه كنار خيابون به عزيزت باشي.
اين تو هستي كه بايد وايسي تو مهموني به رقص دعوت شي.
اين تو هستي كه بايد از دادن شماره ات به كسي نگران بشي.
اين تو هستي كه وقتي يه پارتي دعوت مي شي و تازه اجازتم مي گيري،از صبح بايد بدويي كه ابروهات برداشته باشه.موهات خوش مدل و سشوار كشيده باشه.اپيلاسيون كرده باشي.پيرهنتو تا حالا اعضاي توي مهموني نديده باشن.آرايشت توپ باشه.ك�شت ست باشه.لاك مناسب با پيرهنت زده باشي.دستبند و گوشواره ات بهش بياد.گردنبندت قدش با يقه ات بخوره و نره زير يقه ات!تازه اونجام همش مواظب باشي كه اين تشكيلاتت بهم نخوره...و..و..و در عوض طر�ت �وقش يه ريش زده،موهاشم يه ژل خالي كرده روش و �قط كراواتشو عوض كرده،هيشكيم نمي �همه كه اون لباسش تكراريه!همشم كل اين كارا 20 دقيقه هم وقت نبرده!
اين تو هستي كه از عشق يكي داري ميميري اما....
سر آخر....
هميشه اين تو هستي كه انتخاب مي شي!!!!!
نوشته شده در ساعت 4:12 AM



٭ Wednesday, August 14
٭ واي قول داده بودم امشب جريان ديروزو بنويسم اما از خواب رو به موتم!منم كه ميام يه چيزيو تعري� كنم انقده روده درازي مي �رمايم كه يه ات�اق 3 ساعته 6 ساعت تعري�ش طول مي كشه و به احتساب سرعت مزخر� من تو تايپ اين 6 ساعت به عبارتي مي كنه 12 ساعت.بعد من ...هيچي ديگه مي ميرم!(دختره بيمزه!اينو خودم گ�تم كه تو نظرخواهي �حشم ندين!)

راستي گ�تم نظرخواهي گذاشتم من؟؟؟؟
به به چه شود!
اقا حسن يا حسين از وبلاگ حسن آقا برام �رستادنش مرسي جدا!:) لينكشو الان دم دست ندارم.اما اسم بلاگشون حسن آقاست.
امشب بعد ماهها گريه كردم.راستي چند ماه بود گريه نكرده بودم؟؟؟به قول مامانم �قط ظاهرم به دخترا ر�ته....
نوشته شده در ساعت 3:28 AM



٭ Tuesday, August 13
٭ آخيش حالا حالم بهتر شد!قربون شاهين جونم برم كه وبلاگم رو به حالت اول بر گردوند! اعصابم خورد شده بودا!دهه!
ديشب دهنمون سرويس شداهه!چون با دوستم وسط ايران زمين يهو تلق و تولوق و بنگ و بونگ همه چراغهاي اخطار تو ماشين روشن شد و .......
امشب جريانشو مي نويسم!
�قط اينو بگم كه ديروز به Offline اين آقاي محترم جواب دادم يعني ايميل زدو براشون كه هروقت از اروميه و شمال تشري� اوردن ملاحظه كنن و اگه يك اپسيلن از حر�اشون راجع به احساساتشون به من درست باشه،اونوقت مي تونن يه تشت پر از آب يخ درست كنن و بشينن توش!!!!

بازم �ينگليشه معذرت!
Pegeo 405 meshkie metalike sefre shoma mobarak.omidvaram safare shomaal va oromie ba pegeo 405 meshkie metalike sefre be shomaa khosh bogzarad va jaaye kheili chizhaa por shavad.
az khodahafezie garmetaan va az say' va koosheshe jenaabeaali baraaye tozih,esbaat va jobraane hamechiz va be khosoos gozashte;sepasgozaaram!
az sedaaghat va yekrangiii ke maadare geraamitaan baraaye hefze shomaa va ozaae roohie shomaa dar ghorbat baa man daashtand niz sepaasgozaaram!!
va digar inke:kaash mardom daanehaaye deleshaan peidaa bood va yaa kaash man baasavaadtar boodam!!!

bad az tahrir:tosie mishavad az bekaar bordane kalamaati ke az dark va pazireshe mas'ooliate aan aajezid,jeddan khoddaari farmaaiid!!!!


نظر شما چيه؟
نوشته شده در ساعت 3:33 PM
---------------------------------------------------------------------------------
٭ حتي �ونتشم عوض شده اسم بلاكم هم كه به �ارسي اون بالا بود ر�ته!!!!گريه ام داره درمياد!!!!!!!!!!كممممممممممكككككككك!!!!
نوشته شده در ساعت 2:16 AM
---------------------------------------------------------------------------------
٭ گند زدم به مدل و ص�حه بلاگم هيچ جوري هم به حالت قبل بر نمي گرده تو رو خدا يكي كمكم كنه!!!
نوشته شده در ساعت 2:14 AM


٭ Monday, August 12
٭ �كر مي كني چي بايد بگم؟از وقتي بهش گ�تم كه ديگه اونجوري دوسش ندارم چقدر ر�تارش عوض شده باهام!
حالش كه گر�ته است هيچ!باهاش كه نمي شه شوخي كرد هيچ!ديگه كه نمي خنده هيچ!
اما بگم از پريروز!شنبه صبح كه زنگ زد،خداييش من حالم خيلي خوب بود.عوضش تا دلتون بخواد ايشون خوش اخلاق تشري� داشتن!صداش كه در نميومد.نمي خنديد.و هر چي من مي خواستم جو رو عوض كنم،ايشون پاتك مي زدن!
ديدين حتي وقتي حالتون خيليم خوب باشه،يك ن�ر ممكنه خيلي راحت حالتونو بگيره؟؟؟؟
اونروز واسه من از اون روزا بود!
بهش گ�تم خوبه دريا ر�تي حال كرديا!
گ�ت:�نه بابا چه حالي ديگه هيچي حال نمي ده!“
و اين مدل جملات خبري من و اون همون طور ادامه داشت تا اينكه گ�ت:�همه بهم ميگن جقدر لاغر شدي تو اين يك ساله!“
گ�تم:�مگه خودت ن�هميده بودي؟؟؟“
گ�ت:�نه به اون صورت!“
گ�تم:�از لباسات كه بايد �هميده باشي كه !“
گ�ت:�آره هرچند راس مي گي امروز يه شلوارم كه زيادي تنگ بود برام اندازه شده بود.“
گ�تم:�تو لااقل 6-7 كيلو كم كردي“
گ�ت:�آره به گمونم.“
با خنده گ�تم:�من كه ديگه به تو نميام.بايد بري بگردي يه دوست دختري كه به هيكل خودت بخوده پيدا كني“
با لحن جدي گ�ت:�اگه قرار دنبال هيكل باشم ...“
سريع گ�تم:�من نمي گم دنبال هيكل باش.يه دوست دختر خوب كه به هيكلتم بخوره!“
گ�ت:“ديگه حال اين چيزا رو ندارم مگه يكي مثل تو خودش بياد دنبالم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!“
مييييييييييييشششششششششههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟
اين حر�ش ديگه آخرش بود!!!
من انقده جا خورده بودم كه مونده بودم چي بگم!
ادمه داد:�تو هم خودت خواستي تورم كني!!!والا من خودم عمرا ديگه دنبال اين چيزا نمي د�تم و نمي رم!!!!“
من با يه پوزخند گ�تم:�من مي خواستم تورت كننننننم؟؟؟؟؟؟؟“
جدي ادامه داد:�خوب آره خودت گ�ته بودي!!!!“
من حالم داشت بد ميشد جدا!!!
گ�تم:�يعني چيييي؟؟؟“
اومد باز همون حر�ارو تكرار كنه كه من گ�تم:�خيلي خوب بگذريم!لباس خريدي از كيش؟“
گ�ت:�آره“
گ�تم:�لباس خريدن خيلي مزه داره،من هروقت لباس مي خرم تا چند روز شارژم!“
برگشت بيحال گ�ت:�اما من ديگه از لباس خريدنم لذت نمي برم.!!!“
ااااااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه!!!!!!
بسسسسسسسسه به خدا!
اسهال مگه گر�تي آخه پسر؟
عين اين من مي دونم گاليور شده اين بشر!!!!!
يهو حس كردم ديگه دارم خ�ه مي شم بس كه زدم تو در و ديوار كه يه خورده اوضاع مناسب تر شه،نمي ذاره كه!!!
ديگه بريدم وسط جمله اش گ�تم:�خوب بگذريم!!!!“
تازه برگشته ميگه:�آره درست نيست اعصاب تو رم بيخودي خورد كنم!!“
ا�ا�ا�ا�ا�؟؟؟؟؟!!!!تازه متوجه اين موضوع شدين كه45 دقيقه است مشغول تر زدن به بنده هستين؟؟؟
نميري با اين ملاحظه كردنتو باهوشيت و سرعت عمل �وق العاده ات!
دلم مي خواست اينا رو بگم اما عوضش گ�تم:�خيلي خوب من برم دنبال كارو بارم.كاري نداري؟خداحا�ظ!“
و تلق گوشيو گذاشتم!انقدر عصباني بودم كه منتظر نه كاري ندارم خداحا�ظش هم نشدم!چون اگه حتي 2 ثانيه گوشيو نگه داشته بودم يه چيزي گ�ته بودم!
خلاصه اون روز گذشت!
�رداشم گذشت!
آقا تل�ن ن�رمودن!
امشب كه آنلاين شدم ديدم لط� �رمودن برام Offline Messegeمرقوم �رمودن!با مضمون زير كه عينا اينجا كپيش مي كنم!sorry كه �ينگليشه!:
““(Mon 08/12/02 02:19:06 AM): Salaam khaanoomi.khoobi ?man keh haalam ziaad tarifi nadaareh amma khob bikhiaal.man farda sobh daaram ba mamanam o babam miram mosaferat .shomal o oroomiyeh o ina(akheh ye Pejo 405 e sefre e meshkie metalic kharidim).digeh bahooneh i baraaye tehran moondan nadaaram chon.. . ketaabeto age ajaleh daari mitooni ba dadasham hamahangi koni va begiri .agar na keh man vaghti oomadam baahaat tamaas migiram o behet miresoonam.dooset daaram amma... bye LOVELY LADY“““

ملاحظه �رمودين؟؟؟
من بايد الان چي بگم؟؟؟
آقا مثلا اومده بودن كه عشقشونو به من ثابت كنن و �رموده بودن كه منو بكشن نمي رم مسا�رت!!!!به خاطر تو!
حالا مسا�رت ر�تنش جهنم!حتي نكرد يه تل�ن بزنه بگه باي باي!!!عين پارسال!
اونوقت از دست من ك�ريم هست كه من چرا عين پارسال بهش حسي ندارم!
اون امسال براي من بيشتر شبيه مثلا پسرخالمه كه از خارج اومده نه كسي كه يه وقتي اونقدر دوسش داشتم!
حالا ايشون تازه مي خواستن دل منم به دست بيارن!
گند زدي بابا!تازه دلت مي خواد يكي پيدا شه روت حساب كنه!
شايد يه روزي آدرس اينجا رو بهت بدم بخوني شايدم تو وبلاگ گرديهاي هميشگيت بهش بر بخوري .
�قط خواستم بهت بگم:


آقاي به اصطلاح مرد!
خيلي زود جا زدي!
عين هميشه!
نوشته شده در ساعت 5:17 AM



........................................................................................

Home